![]()
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
اسفند 1387
خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سامان دوبی
شاید نباشم وقتی میآیی که باشی...
شاید نباشم وقتی میآیی که باشی...
شاید دیگر برای لمسکردنِ دستهای گرم من خیلی دیر شده باشد، وقتی دستانِ سردم را از کفن بیرون خواهم آورد... دیگر شاید در آغوشم که میگیری، چیزی جز یک روح سرگردان نباشم... شاید ملکیتِ چشمهایم باطل شده باشد، وقتی میآیی سند بهنام ِ خودت بزنی... دیگر شاید کژدمهای زیر خاک، لب بر لبانم گذاشته باشند، وقتی میآیی که...! ایکاش این شایدها را از نوشتههای من برمیداشتی؛ سه نقطهها را هم؛ تردیدها را هم... ایکاش حداقل میگفتی: «عشقات مبارک!»... عشق من که بی تو عشق نیست؛ مرگ است! میخواهم پسر بدی باشم با تو؛ آنچنان که نباید! میخواهم با تو تمام نبایدها را باید کنم... لاکپشت شدهای؛ خبر نداری! بجنب! زودتر... تا نمردهام، نمیخواهی طعم توتفرنگی لبهای مرا مزهمزه کنی...؟! |+| نوشته شده توسط سامان دوبی در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 ساعت 22:17
تنهائی
نامی نداشت. نامشتنها انسان بود؛و تنها دارایی اش تنهایی گفت: تنهایی ام را به بهای عشق می فروشم. کیست که از من قدری تنهاییبخرد؟ هیچ کس پاسخنداد گفت:تنهایی ام پر از رمز و راز است، رمز هایی از بهشت. راز هایی ازخدا. با من گفتو گو کنید تا از حیرت برایتان بگویم هیچ کس با او گفت وگو نکرد و او میان این همهتن ،تنها فانوس کوچکش برداشت و به غارش رفت. غاری در حوالیدل. می دانست آنجا همیشه کسی هست. کسی که تنهایی می خرد و عشق میبخشد او به غارش رفت و مافراموشش کردیم و نمی دانیم که چه مدت آنجا بود سیصد سال و نه سالبر آن افزون؟ یا نه، کمی بیش و کمی کم. او به غارش رفت و ما نمی دانیم چه کرد و چهگفت و چه شنید؛ و نمی دانیم آیا در غار خوابیده بود یا نه؟ امااز غار که بیرون آمد بیدار بود،آنقدر بیدارکه خواب آلودگی مابر ملا شد. چشم هایش دور خورشید بود، تابناک و روشن؛ که ظلمت ما را میدرید از غار که بیرون آمد هنوز همان بود با تنی نحیف و رنجور. امانمی دانم سنگینی اش را از کجا آورده بود، که گمان می کردیم زمین تاب وقارش را نمیآورد و زیر پاهای رنجورش درهم خواهد شکست از غار که بیرون آمد، با شکوه بود. شگفتو دشوار و دوست داشتنی.امادیگر سخننگفت.انگار لبانش را دوخته بودند، انگار دریا دریا سکوتنوشیده بود واین بار ما بودیم که دنبالش می دویدیمبرای جرعه ای نور.برای قطره ای حیرت. و اوبی آنکه چیزی بگوید، می بخشید؛بی آنکه چیزیبخواهد اونامی نداشت،نامش تنها انسان بود و تنها دارایی اش تنهایی |+| نوشته شده توسط سامان دوبی در دوشنبه ششم خرداد 1387 ساعت 14:4
زخم های من همه از عشق است
تمام عمر آدمی
همیشه بر سر وبه پای بغضی كهنه و تازه
تباه می شود.
لجاجتی سمج و آزاردهنده !
با این كه میبیندش ،اما غرور لا مصب اجازه نمی دهد
كه كمی تا قسمتی آفتابی شود.
بعد از گذشت این همه سال هنوز،
زخم همان است و بغض همان...
نه این كه مهر و محبتی در كار نباشد كه از قضا هست!
اما فقط در خلوت من با خود
نه رو در روی « او »
عجب!
...
خوب به خاطر دارم آن روز خاطره را
كه شانه های مردی مهربان
چگونه از هجوم گریه لرزید و لرزید
گفتم: گریه ات را ندیده بودم ،عزیز!
! گفت : میبینی
و دیدم كه تنها عشق است كه این چنین
زخم كاری می زند
« و زخم های من همه از عشق است
عشق
عشق »
|+| نوشته شده توسط سامان دوبی در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 10:18
عشق دو طرفه
عشق آنگاه المیترا گفت:با ما از عشق سخن بگوی. پیامبر سر بر آورد و نگاهی به مردم انداخت' و سكوت و آرامش مردم را فرا گرفته بود.سپس با صدایی ژرف و رسا گفت: هر زمان كه عشق اشارتی به شما كرد در پی او بشتابید' هر چند راه او سخت و نا هموار باشد. و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپارید' و هر چند كه تیغهای پنهان در بال و پرش ممكن است شما را مجروح كند. و هر زمان كه عشق با شما سخن گوید او را باور كنید. هر چند دعوت او رویاهای شما راچون باد مغرب در هم كوبد و باغ شما را خزان كند. زیرا عشق چنانكه شما را تاج بر سر می نهد ' به صلیب نیز میكشد. و چنانكه شما را می رویاند شاخ و برگ شما را هرس می كند. و چنانكه تا بلندای درخت وجودتان بالا میرود و ظریف ترین شاخه های شما را كه در آفتاب می رقصند نوازش می كند . همچنین تا عمیق ترین ریشه های شما پایین می رود و آنها را كه به زمین چسبیده اند تكان می دهد. عشق شما را چون خوشه های گندم دسته می كند. آنگاه شما را به خرمن كوب از پرده ی خوشه بیرون می آورد. و سپس به غربال باد دانه را از كاه می رهاند. و به گردش آسیاب می سپارد تا آرد سپید از آن بیرون آید. سپس شما را خمیر می كند تا نرم و انعطاف پذیر شوید. و بعد از آن شما را بر آتش می نهد تا برای ضیافت مقدس خداوند نان مقدس شوید. عشق با شما چنین رفتارها می كند تا به اسرار قلب خود معرفت یابید.و. بدین معرفت با قلب زندگی پیوند كنید و جزیی از آن شوید. اما اگر از ترس بلا و آزمون' تنها طالب آرامش و لذتهای عشق باشید ' خوشتر آنكه عریانی خود بپوشانید. و از دم تیغ خرمن كوب عشق بگریزید. به دنیایی كه از گردش فصلها در آن نشانی نیست' جایی كه شما می خندید اما تمامی خنده ی خود را بر لب نمی آورید. و می گر یید اما تمامی اشكهای خود را فرو نمی ریزید. عشق هدیه ای نمی دهد مگر از گوهر ذات خویش. و هدیه ای نمی پذیرد مگر از گوهر ذات خویش. عشق نه مالك است و نه مملوك. زیرا عشق برای عشق كافی است. وقتی كه عاشق می شوید مگویید:" خداوند در قلب من است." بلكه بگویید " من در قلب خداوند جای دارم." و گمان مكنید كه زمام عشق در دست شماست ' بلكه این عشق است كه اگر شما را شایسته بیند حركت شما را هدایت می كند. عشق را هیچ آرزو نیست مگر آنكه به ذات خویش در رسد. اما اگر شما عاشقید و آرزویی می جویید' آرزو كنید كه ذوب شوید و همچون جویباری باشید كه با شتاب می رود و برای شب آواز می خواند. آرزو كنید كه رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه كنید. آرزو كنید كه زخم خورده ی فهم خود از عشق باشید و خون شما به رغبت و شادی بر خاك ریزد. آرزو كنید سپیده دم بر خیزید و بالهای قلبتان را بگشایید و سپاس گویید كه یك روز دیگر از حیات عشق به شما عطا شده است. آرزو كنید كه هنگام ظهر بیارامید و به وجد و هیجان عشق بیاندیشید. آرزو كنید كه شب هنگام به دلی حق شناس و پر سپاس به خانه باز آیید. و به خواب روید. با دعایی در دل برای معشوق و آوازی بر لب در ستایش او.
|+| نوشته شده توسط سامان دوبی در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 19:15
سخن بزرگان! (تو خواه پند گیر خواه ....!)
- اگر نمی دانستید چند ساله اید خود را چند ساله می پنداشتید!؟ ( وین دایر)
- هر چیزی را که در این جهان از دست بدهی معادل یا بهترش را به تو خواهند داد ( فلورانس اسکاول شین)
- همه موفقیت هایی که به من روی آورده اند از درهایی وارد شده اند که با دقت آنها را بسته بودم! ( لرد بایرون)
- عشق آموختنی است چیزی نیست که خود به خود و ناگهانی به وجود آید. ( لئو بوسکالیا)
- بگذار کارهایت یک راز بماند! فقط نتایج را به مردم نشان بده! ( لائوتزر)
- شما به همان چیزی تبدیل می شوید که در تمام روز به آن می اندیشید. این یکی از رازهای شگفت عالم هستی است . اکنون این پرسش پیش می آید که در طول روز به چه می اندیشید!؟ ( وین دایر)
|+| نوشته شده توسط سامان دوبی در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 ساعت 23:12
ای مهربان
وقتی که خورشید به پیشواز شب میرود
وکوچه از صدای پای اخرین عابر تهی میشود
با کوله باری از غم و درد میروم و
ترا با تمام خاطرات دیرین در میان کوچه های ساکت شهر تنها می گذارم
گریه مکن ای وارث شکوفایی باران من باید بروم تا با غم غریبی خویش
غم غربت را از جداره های دل عاشقان بزدایم
اما بدان نبض خاطرم هر لحظه بیاد تو می تپد
چته اسمون دوباره
کم اوردی باز ستاره؟
اشک نریز اخماتو وا کن
بخدا فایده نداره
میگن اشک اگه بریزی
سبکت میکنه اما
اونی که گذاشته رفته
کی ما رو به یاد میاره
اینقدربارون میریزی
به تو شک میکنه مهتاب
که دیشب بوده تابستون
ولیکن امشب بهاره
دلتو بزن به دریا تا بشی تنهای تنها
یا شاید خدا بخواد و
بکنه بهت اشاره
اگه اون یه کم دوست داشت
بی خداحافظی نمیرفت
دعا کن خدا تلافی سر قلبش در نیاره اگه بی وفا نبود که
واسه تو عزیز نمی شد
اونی که بشکنه اما بمونه اون موقع یاره اسمون دیگه تموم کن گریه رو فقط دعا کن که خدای اسمونا
هیچ روزی تنهاش نذاره
بخواب ای دختر آرام مهتاب
ببین گلهای میخک خسته هستند تمام اشک هایم تا بخوابی میان مخمل چشم شکستند بخواب ای پونه باغ شکفتن گل اندوه امشب زرد زردست بخواب ای غنچه بی تاب احساس
فضای شهر شب بو ها سرد ست بهار سبز عاشقها خزانست خزان بی قراران بی وفایی ست بخواب ای مرغ نا آرام دریا گل آرامشم امشب تنهای تنهاست اگر امشب ز بی تابی نخوابی دلم تا صبح در چنگال غم هاست بخواب ای لذت سرشار پرواز
که دنیا یک گذرگاه عجیب است همیشه نغمه مرغان عاشق پر از یک حس نمناک و غریب است پرستو هم نمی ماند به بک شهر همیشه هجرتش از بی قراری است بخواب ای آشنا با خلوت شب دلم در آرزویش تنگ تنگ است نمی دانی که او وقتی بیاید بلور اشکهایم چه قشنگ است بخواب ای شبنم نیلوفر دل که شب تنهایی دل ها درازست دعایت می کنم هر شب همین وقت که درهای دعا تا صبح بازست |+| نوشته شده توسط سامان دوبی در چهارشنبه یکم اسفند 1386 ساعت 18:23
حرفهای دلم
اشــــــکهام جاری شده کسی نیست ببینه
بارون اشــــــکهام می خوادفقط ترا ببینه
دلـــــم هوات ُ کرده بیا ببین چه خونه
بیا اشــکهام ُ پاک کن نذار جاری بمونه
بباربارون اشکهام که پائیزهم تمومه
اشکی نمونده واسم آخه پائیز تمومه
همه جا سفــــید ِ ،رد ِ پایی دیده نمیشه
زمستون هم رسیده ولی پیدات نمیشه
دیگه چشام نمی خواد هیچوقت ترا ببینه
هر وقت ترا ببینه فقط میگه دیونه
![]() هـــمـــه تـــن بــا تــو بـــودم بــا تــو مــانـدم
کــجـایـی دلِ من که ایــنـجــا بــی تــو ماندم
گــذشـتـی از کــنـارم کــجــایــی ای دل مــن
مــنـم آن کــس که دل را بــر تــو بــاخــتـــم
کـجـا رفــتی چه شد برمن کجا بردی دل من
نــدارم عـادت که بــی تــو بـمـانـم ای دل من
تـــو را خـواهـــم که ای دل بــمــانــی بــا من
کـــه بــر ایــن دل احــتــیـــاج دارم ای دل من
چــه شـــد بــرمــن کـــجـا رفـــتــم کـجا بودم
نــمـیـدانــم کــه بـا این دلکـجا رفـتـم کـجـا بودم
نـکـن گـــــریــه که ای دل بی تو من هـیچـم
تــو را خـواهــم کــه ای دل بــمانــی بـــا من
در ایـن عـالـم کــه ای دل بــــا تـو چه کردم
کجا بـردم کجا رفـتی کـه وای بر من چه کردم
هـمیـن دانـم که بـا تـو بـودم کجا رفـتی نـمیدانم
بـیـا بـرگرد ای دل تـو را خـواهـم ،بـمان با من
بـیـا ای دل کـه بـا هــم در ایــن کـوچـه بـگردیم
هـمـیـن جـا درایـن کوچه در این تاریکی بگردیم |+| نوشته شده توسط سامان دوبی در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت 18:25
دیگه این دل , دل نمیشه
![]() دیگه این دل، دل نمیشه .......... روز ها را شمردم هر روز به اندازه سالی گذشت گویا عقربه های ساعت خسته شده بودند یک روز گذشت قلبم از دوری فشرده شد. روز دوم گذشت قلبم دو تکه شد. روز سوم گذشت زخم گسترده تر شد. روز چهارم گذشت قلبم دو تکه شد. روز پنجم گذشت قلبم چهار تکه شد... روزها گذشت تا روز دیدارت رسید با قلبی تکه تکه، ولی پر امید به دیدارت آمدم بی تفاوتی ات، در آن روز قلبم را سوزاند و خاکستر کرد . تا دیگر نه زخم بخورد.. نه بشکند .. نه تکه تکه شود... |+| نوشته شده توسط سامان دوبی در یکشنبه یازدهم آذر 1386 ساعت 22:51
عید سعید فطر مبارک
مهربان پروردگار! به پاسداشت مهرورزی تو، روزه گرفتیم و اكنون به نماز فطرت، پاك میرویم و در آبی رحمتت روح و جان می شوییم و تن پوش آمرزش بر تن می نماییم. در این لحظه های سبز استجابت، شاخه های نخل آرزو را در دست می گیریم و ظهور موعود آخرین را از تو میخواهیم با سلام وتبریك خدمت دوستان عزیزم عید سعید فطر عید پاكیها برشما عزیزان تبریك وتهنیت عرض نموده وآرزوی قبولی طاعات وعبادات شما را از خداوند منان خواستاریم علی یارتان ،حق نگهدارتان
|+| نوشته شده توسط سامان دوبی در جمعه بیستم مهر 1386 ساعت 20:58
|